می اندیشم ، پس مهندسم ! : به مناسبت 5 اسفند ، روز مهندس

پیش از خواندن : متن زیر رو 3 سال پیش خواندم و همون موقع مطلبی رو با الهام از آن نوشتم که البته هیچ وقت منتشرش نکردم .
امروز هوس شدیدی برای انتشار آن به من دست داد ، ولی وقتی پای عمل رسید باز متن خودم دلم را زد و از آن گذشتم . حتماً متن زیر را قبلاً دیده و خوانده اید ، برای شخص من خواندن دوباره و دوباره آن لذت بخش است . امیدوارم شما نیز لذت برده و بکار برید .
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
مهندسان بیشترین سهم را در دستیابی به کیفیت زیست کنونی ، که از آن بهره مند هستیم ، داشته اند. آب پاکیزه و سالم ، سیستم ترابری کارآمد ، مهار شدن مخاطرات سیل و طغیان ها ، مدیریت مواد زائد ، ساختمان های مقاوم در برابر زلزله ، طرح های تولید و توزیع نیروی برق و نظایر آن ها ، همه دستاورد های مهندسان اند ، اما اغلب در گمنامی واقعی به انجام رسیده اند . ما مهندسان – و تنها ما – در این باره مقصریم ، زیرا نخواسته ایم و یا غفلت کرده ایم که به ازای این فضائل ، کسب اعتبار کنیم . این کوتاهی را چگونه باید جبران کرد؟
گام نخست : باید وظیفۀ خود را بخوبی انجام دهیم و آن را با هیجان به دنیا بازگو کنیم . بگذار مردم ، دنیایی بدون مهندسی ، “این عنصر خلاقیت” را مجسم کنند ، دنیایی بدون پل ها ، ساختمان های بلند ، آب پاکیزه و نیروی برق ، ارتباطات و ترابری سریع ، بدینسان ، کارهای سترگ ما در چشم اندازی شایسته قرار می گیرند.
در آن موقع ، ما باید از افزودن پیشوند “مهندس” به اسم خود ، همانطور که برخی از همکاران ، در اروپا و آمریکای لاتین عمل می کنند ، به وضوح نشان دهیم که “به حرفه خود مباهات می کنیم“.
گام دوم : ما باید خواستار آن باشیم که خدمات ما بر مبنای عملکرد ، ارج نهاده شوند ، و مثل یک کالا مورد خرید و فروش قرار نگیرند . اگر قدر و منزلت حرفه ما با سایر حرفه های علمی ، همانند پزشکی همسنگ نباشد ، بهترین مغز های تعلیم یافته ، مهندسی مشاور را انتخاب نخواهند کرد.
تامین آینده : بگذار از سایۀ گمنامی به در آییم و سرکردگی چالش ها برای رویارویی با دنیای قرن بیست و یکم را به عهده گیریم . ما باید بانگ توانمند دفاع از امر حفظ و کاربرد خردمندانه منابع موجود باشیم . بگذار از حرف زدن دربارۀ خود متن درگذریم و با کسانی که می توانند پندار ما را تقویت کنند ، ارتباط برقرار کنیم ، صدای ما شنیده نخواهد شد مگر اینکه پا از میان جمعیت تماشاگر بیرون نهیم و به روی صحنه بیاییم.
حرفه ناپیدا ، قدمی به پیش بگذار و از تاریکی به در آی

مهندس ویلیام د لوئیز ، رییس فیدیک
برگردان به فارسی : دکتر مهدی قالیبافیان
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پس از خواندن : فیدیک ( FIDIC ) : فدراسیون بین المللی مهندسین مشاور

شب بی سحر : سوگنامه ای برای چلچراغ


خدا حافظ چلچلراغ

دیگر چه بهانه ای برای با هم بودن و کنار هم نشستن در شب یلدا داریم ، با آنکه می دانیم دگر چلچراغی بر رویمان نخواهد تابید .
مگر دگر می توان به پایان شب سیه امیدوار بود .
دیگر شب است و شب ، بی آنکه سحری در امتداد آن ‌باشد .
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
اولین بار که طمع توقیف رو چشیدم 15 سالم بود . در اون زمان با جمعی از دوستان در قالب روزنامه دیواری ، یک 2 هفته نامه درست می کردیم . موفق بودیم و پرطرفدار . تا اینکه یکبار با نظرسنجی محبوبترین ، با سواد ترین ، شاداب ترین ، خوش تیپ ترین ، پرتلاش ترین ، منفورترین ، بی سوادترین ، دپرس ترین ، داغون ترین و . . . شخصیت های مدرسه را انتخاب کردیم . چسباندن روزنامه به دیوار همانو چند لحظه بعد توسط مدیر پاره شدن همان .
این اولین بار بود . . . ولی نه تلخ ترین
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
آبان 87 بود که بعد از شماره 318 ، 3 هفته ازش خبری نبود .
همیشه براش احساس خطر می کردم ولی اون روز جدی تر شد . اون روز تنم لرزید و فکر کردم برای همیشه رفتی . . . اما برگشتی . . . و چه زیبا . . . همراه رستاخیزی از درون . . . چون ققنوسی که از آتش برخواست . . . بازگشتت چنان پر عظمت بود که فراموش کردم باز ممکنه بری . . . اینا همه خیال بود
واقعیت این بود که دکتر ها جوابت کرده بودند و امیدی برای ماندت نبود . . . برای همین تصمیم گرفتی بقیه روز های باقی مانده ات رو با سر فرازی طی کنی
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
 پنج شنبه 4 آذر بعد مدت ها رفتم سراغ گوگل ریدر . . . تازه روحیه ام رو باز یافته بودم . . . در میان انبوه مطالب چشمم به مطلب بهاره رهنما افتاد : " تو را چشم در راهم چلچراغ . . . "
باورم نمیشه . . . بغض گلوم رو گرفته . . . نمی دونم چی کار کنم . . . عصبانیم . . . دستم به جایی بند نیست . . . بی اختیار تلفن رو بر می دارم . . . شماره یکی از دوستان رو که طرفداره دولته رو می گیرم . . . تا گوشی رو جواب میده بدون هیچ حرفی شروع می کنم به فحش دادن . . . راحت شدید چلچراغ رو بستید ؟ . . . گوشی رو می کوبم رو تلفن . . . حالا بهترم . . . خوشحالم که مقصر رو کشتم !
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
 مادرم میبینن که داغونم . . . علت رو که میپرسن ، میگم 40چراغ رو بستن . . . میگن : نمی خواهید کاری کنید ؟ . . . می پرسم : فعل جمع نمی خواهید شامل چه کسایی میشه ؟ . . . میگن : خواندگان ، طرفدارا ! . . . میگم : چرا ! می خواهیم ! می خواهیم به یادش باشیم  .
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
شنبه باز سراغ کیوسک هیمشگی میرم . . . با این که می دونم نیست باز سراغشو می گیرم . . . هنوز باور نکردم . . . میگم باز مثل دفعه قبل بعد 3 هفته بر می گرده . . . 3 هفته گذشت . . . یلدا آمد . . . تو نیستی . . . خاتمی با تفالی از حافظ نیست . . . هندوانه نیست . . . انار نیست . . . شب است . . . طولانیست . . . بی انتهاست . . . نوری نیست . . . امیدی نیست . . . چلچراغی نیست
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
میزارم داریوش برای دردم بخوانه :
هر جا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه / ای ترس تنهای من اینجا چراغی روشنه / اینجا یکی از حس شب احساس وحشت می کنه / هرروز از فکر سقوط با کوه صحبت می کنه / جایی که من تنها شدم شب قبله گاهه آخره / اینجا تو این قطب سکوت / کابوس طولانی تره / من ماه میبینم هنوز این کور سوی روشنه / اینقدر سو سو می زنم شاید یه شب دیدی منو / هرجا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه / ای ترس تنهای من اینجا چراغی روشنه / اینجا یکی از حس شب احساس وحشت می کنه / هر روز از فکر سقوط با کوه صحبت می کنه
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
شماره 412 چلچراغ ، آخرین شماره چلچلراغ412 . . .به این شماره که دیگه بیشتر نمیشه نگاه می کنم . . . 412 . . . آیا چلچراغ از هفته آینده می ترکاند؟ . . . یه بار دیگه محرمانه بزرگهمر حسین پور رو میخوانم :

کار از چند هفته گذشته است و به چند ماه می رسد. مخصوصا از وقتی امیرمهدی ژوله سردبیر شد، همه چیز (به چیز که می گویم دقت کنید) بهتر شد. کیفیت بصری، مفهومی، جنجالی و فروش. حالا قضیه خیلی خوب شده است. (به قضیه که می گویم هم دقت کنید.) یعنی قضیه کاملا دست همه آمده و دیگر چلچراغ دارد می شود همان چلچراغی که همه ما دلمان می خواهد تویش کار کنیم و همه شما دلتان می خواهد آن را دم دکه روزنامه فروشی ورق بزنید و شاید پولش را هم بدهید. حالا با همه این احوال قضیه دارد پیچیده تر هم می شود. نه این که قضیه که دستتان آمده از دستتان رها شود… نه. بلکه بیشترتر هم دستتان می آید. یعنی این که از شماره آینده قرار است هرچقدر که ترکانده ایم، بیشترش کنیم. یعنی این که بیشتر بترکیم. یعنی این که دسته جمعی تصمیم گرفته ایم که منفجر شویم. یعنی این که اگر 32 صفحه اضافه شود، یعنی این که اگر صفحه هله هوله و شمسی کوره، پاتوق، بیگ بنگ، تیک آف، ترمز دستی، نسل چهارم اساسی، سینما جهان دبل!، صفحه های طنز ویژه، چهار پرونده هر هفته ای، یک ویژه پرونده شش صفحه ای، چند ستون و صفحه از کلی آدم هیجان انگیز، چند صفحه در مورد آی تی و چی چی تی و یادداشت های بچه پولدار و کلی مصاحبه و جنگول و قرشمال بازی دیگر را داریم می پاشیم توی مجله و اگر با این چیزها نترکد و نترکیم و نترکید… دیگر باید دسته جمعی برویم یک جایی که محل ترکیدنگاهمان را یک معاینه بنماید.
به هر حال ما که خودمان را آماده کرده ایم. شما هم که آماده بشوید، می گویم دمتان قیژ و به پیش!

با خودم تکرار می کنم : آیا چلچراغ هفته آینده می ترکاند ؟ . . . یاد مطلب چند هفته پیش توکا می افتم : " شوخی شوخی ترکید " . . . آره . . . نترکاند ولی ترکید . . . اسم صفحه توکا " چراغ ها را من خاموش می کنم " بود . . . با خودم میگم : توکا ! تو نبودی که چراغو خاموش کردی . . . نازنین متین نیا بود . . . با مطلبش در مورد ندا . . . عصبانی میشم . . . فحشی به عموزاده میدم . . .  حواست کجا بود ؟ اون خودکار قرمز لعنتیت چی شده بود که رو مطلب خط بکشه ؟
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
 شماره 370 ، مال یلدای سال پیش رو باز می کنم . . . شعر قیصر رو در " نوشته در باد " می خوانم :

لبخند تو خلاصه خوبی هاست / لختی بخند خنده گل زیباست / پیشانی ات تنفس یک صبح است / صبحی که انتهای شب یلداست / در چشمت از حضور کبوترها / هر لحظه مثل صحن حرم غوغاست / رنگین کمان عشق اهورایی / از پشت شیشه دل تو پیداست / فریاد تو تلاطم یک طوفان است / آرامشت تلاوت یک دریاست / با ما بدون فاصله صحبت کن / ای آنکه ارتفاع تو دور از ماست

پایین ترش نوشته " مرتضی ناعمه عزیز ، محمد صفا جویی نازنین ما را هم شریک سوگ خود بدانید . . . با خودم میگم : کی تو غم من شریکه ؟

میرم سراغ صفحه های ویژه یلدا . . . 2 تفال حافظ خاتمی رو می خوانم :

خاتمی در یلدای 87 در جمع چلچراغی ها فال حافظ می گیرد
تفال یکم : رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند / چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند / من ار چه در نظر یار خاکسار شدم / رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند / چو پرده دار به شمشیر می‌زند همه را / کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند / چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است / چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند / سرود مجلس جمشید گفته‌اند این بود / که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند / غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه / که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند / توانگرا دل درویش خود به دست آور / که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند / بدین رواق زبرجد نوشته‌اند به زر / که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند / ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ / که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند

تفال دوم : برد به نزد شاهان ز من گدا پیامی / که به کوی می فروشان دو هزار جم به جامی / شده‌ام خراب و بدنام و هنوز امیدوارم / که به همت عزیزان برسم به نیک نامی / تو که کیمیافروشی نظری به قلب ما کن / که بضاعتی نداریم و فکنده‌ایم دامی / عجب از وفای جانان که عنایتی نفرمود / نه به نامه پیامی نه به خامه سلامی / اگر این شراب خام است اگر آن حریف پخته / به هزار بار بهتر ز هزار پخته خامی / ز رهم میفکن ای شیخ به دانه‌های تسبیح / که چو مرغ زیرک افتد نفتد به هیچ دامی / سر خدمت تو دارم بخرم به لطف و مفروش / که چو بنده کمتر افتد به مبارکی غلامی / به کجا برم شکایت به که گویم این حکایت / که لبت حیات ما بود و نداشتی دوامی / بگشای تیر مژگان و بریز خون حافظ / که چنان کشنده‌ای را نکند کس انتقامی
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
کاش باز یلدای 84 بود ، کاش شب مردی با عبای شکلاتی بود
کاش یلدای 85 بود و ابطحی روی سن می آمد و می گفت : امشب درجه تبم روی هزار و سیصده
لااقل تو اوج رفتی ، از این خوشحالم
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
شام آخر چلچراغتحریریه چلچراغتحریریه چلچراغ
شب یلدای شب چلراغاولین شماره چلچراغ -------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پ . ن . :‌ رو عکس ها کلیک کنید بزرگ میشن ، اگه باز نمیشن بگین تا یه فکری بکنم !

اتوبوس سرگردانی : به مناسبت 8 اردیبهشت ، زاد روز سیمین دانشور


سیمین دانشور

چطور اتفاق افتاد ؟
اصلاً چطور شروع شد ؟
شما کنارش نشستید یا ایشون کنار شما ؟
کی سر صحبت را باز کرد ؟
چی گفت یا چی گفتید ؟
داستان اون اتوبوس چیه ؟
اون روز تو اون اتوبوس چه صحبت هایی رد و بدل شد ؟؟؟
.
.
.
خوشحالم که هنوز هستید
هستید تا با حضورتون دهن کجی کنید به خیل عشاق دروغین
هستید که یاد آور بشید خسرو و شیرین از نسل همین مردمان بودند
هستید که اثبات کنید الهه عشق به این سرزمین تعلق داره
هستید که بیاموزید عشق نه با هم بودن که به یاد هم بودنه
هستید تا مادر همه ملت ایران باشید
.
.
.
خانوم دانشور
الان دیگه کسی حوصله اتوبوس سواری نداره
کسی کنار کسی نمیشینه
کسی با کسی صحبت نمی کنه
کسی عاشق کسی نمیشه

پس باشید تا به همه بگیم عشق افسانه ای تو کتاب ها نبود

.
.
.
تولدتون مبارک

------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت : کاریکاتور اثر علی رامند هستش که تو ماهنامه گل آقا ، شماره 121 ، سال 1380 چاپ شده بود ،،، دیدم به واسطه این کاریکاتور هم که شده یادی از کیومرث صابری بشه که 10 اردیبهشت سالروز درگذشتش هست و فرصتی برای ارسال پست نیست

چه کسی بود صدا زد نوروز ؟


چرا ؟
چرا نوروز ؟
نوروز د‌‌قیقاً چه ویژگی‌ هایی د‌‌اره که اونو به عید‌‌ آغاز سال مبد‌‌ل می‌کنه‌‌ ؟
آیا اول فرورد‌‌ین روز مهمی از نظر تاریخی هستش؟
نه
آیا از نظر اسطوره‌ ای اهمیت خاصی د‌‌اره‌‌ ؟
آره ولی مگه روز تحویل سال د‌‌ر تمام تمد‌‌ن‌ های جهان روزی مهم و اسطوره ‌ای د‌‌ر نظر گرفته نمی‌ شه ‌‌؟ پس د‌‌ست‌ کم د‌‌ر نظر انسان امروزی این امر چند‌‌ان اهمیت نداره
د‌‌ر واقع اهمیت نوروز د‌‌ر علمی ‌بود‌‌نشه . زمین روی مد‌‌اری بیضی شکل به د‌‌ور خورشید‌‌ می‌چرخه‌‌ و د‌‌ر نقطه‌ ای از این مد‌‌ار، زمین به جایی می‌ رسه که اعتد‌‌ال بهاری نامیده می ‌شه ‌‌. این نقطه همان جایی است که د‌‌ر جغرافیای ایران ‌زمین آغاز بهار بود‌‌ه .

آیا این موضوع کافیه تا نوروز چنین اهمیتی پید‌‌ا کنه ‌‌؟
نکته ‌ای که شاید‌‌ خیلی از ماها از اون غافل باشیم اینه که نوروز آغاز بهار نیست . یا بهتر بگم تنها د‌‌ر نیمکره‌ شمالی آغاز بهار است و د‌‌ر نیمکره‌ جنوبی آغاز فصل پاییز است . و د‌‌ر مورد‌‌ سیارات د‌‌یگه ای که به د‌‌ور خورشید‌‌ ما می‌گرد‌‌ند‌‌ هیچ چیز خاصی نیست و د‌‌ر نقاط د‌‌یگر د‌‌نیای بزرگ ما ( ستارگان و کهکشان‌ های د‌‌یگه ) هم همین ‌طور .
راستش د‌‌لم می‌خواهد‌‌ یک بار هم که شد‌‌ه موقع نوروز به‌ جای اینکه توجهمون را به زیبایی ‌های بهار جلب کنیم به این نکته د‌‌قت کنیم‌‌ که موقع نوروز "عملاً هیچ اتفاقی نمی ‌افته" !

ما انسان‌ هایی کوچک هستیم که روی جایی به نام زمین که سیاره ‌ای معمولی است زندگی می کنیم .
زمین ما د‌‌ر میان هشت سیاره و 162 قمر و 5‌‌ سیاره‌ کوتوله و صد‌‌ها هزار سیارک و میلیون ‌ها شهاب سنگ و د‌‌نباله‌ د‌‌ار منظومه‌ شمسی قرار داره . منظومه‌ شمسی ما خورشید‌‌ی بسیار معمولی و متوسط د‌‌اره‌‌ که اون هم هیچ برتری خاصی به د‌‌یگر سیارات ند‌‌اره . منظومه‌ ما د‌‌ر گوشه ‌ای پرت از جایی قرار گرفته به نام کهکشان راه شیری . کهکشان ما کهکشانی است معمولی د‌‌ر میان چند‌‌ین کهکشان معمولی د‌‌یگر و اگر بهتر بگم یکی از میلیارد‌‌ها کهکشان است . کهکشان ما هیچ جایگاه خاصی د‌‌ر میان کهکشان‌ های عالم ند‌‌اره ‌‌ و عالم ما چنان وسیع است که نور با سرعت 300,000 کیلومتر بر ثانیه میلیارد‌‌ها سال طول می‌کشه تا سرتاسرش را بپیماید ‌‌. حالا د‌‌قت کنید‌‌ برای چنین نقطه‌ کوچکی از کیهان چه واقعه ‌ای رخ می‌د‌‌ه ‌‌؟
صرفاً وارد‌‌ یکی از نقاط مد‌‌اری‌ اش می‌شود ‌‌. همین!
انسان‌هایی چنین معمولی چرا باید‌‌ چنین چیزی برایشان اهمیت د‌‌اشته باشه ؟
زمین اگه اهمیتی برای ما د‌‌اشته باشه‌‌ از این جهت است که " حیات
" د‌‌اره ، از اینکه انسان‌ هایی چون ما ( نزد‌‌یک به هفت میلیارد‌‌ نفر ) کنار ما زند‌‌گی می‌کنند ‌‌. از این همه انسان کسانی هستند‌‌ که برای اینکه اوضاع " حیات " انسان‌ ها کمی بهتر شود‌‌ کوشید‌‌ه ‌اند‌‌ و می‌کوشند‌‌ .
وقتی د‌‌ر واقعه مثل اعتد‌‌ال بهاری یا نوروز تنها " حیات " است که اهمیت پید‌‌ا می‌کنه می‌ توانیم به این نتیجه برسیم که بهتره نوروز را بهانه‌ ای کنیم برای افرادی از حق حیات خود گذشتند تا حیات برای انسان های دیگر راحتتر شود . درفش برداشتن کاوه و گرز کوبیدن فریدون و تیر انداختن آرش تاثیری بر چرخش سیارات این عالم نداشت و هر چه بود برای زمینیان بود و ایرانیان .
پس نوروز پریدن تیر با بال های روح آرش است
نوروز سر دادن بابک در راه وطن است
نوروز سبزیه روان سهراب است
نوروز حقیقت گویی رامین است
نوروز سینه سپر کردن نداست
.
.
.
نوروز مبارک

------------------------------------------------------------------------------------------------------

 پ . ن . : 88 رو دوست داشتم ، چون تا حالا نشده بود که چنین احساس رشد کنم

نفوذی


باید به سربازی برم
چون دینی به حکومت دارم که باید ادا کنم

نه به خاطر تحصیل رایگان
چون در مدرسه غیر انتفاعی و دانشگاه آزاد درس خوندم

نه به خاطر آبرو
چون پاسپورت ایرانی هیچ ارزشی نداره

نه به خاطر رعایت حقوقم
چون هر روز ابتدایی ترین حقوقم نقض میشه

نه به خاطر امنیت جانی
چون هر بار که اعتراض می کنم نمی دونم که زنده می مونم یا نه

نه به خاطر آرامش روحی
چون در جوانی آرزوهایم مانند پیر مردی 60 ساله است

.
.
.

دین من به حکومت این است
هدف در زندگی
چون با کودتایی که انجام داد به زندگی من جهت داد

------------------------------------------------------------------------------------------------------

سلام
امیدوارم همگی خوب باشید

هفته دوم بهمن متوجه شدم امیدی به قبولی نیست ، پس تصمیم گرفتم اعزامم رو جلو تر بندازم
اولش تصمیم داشتم وبلاگ رو ببندم ، چون احتمال میدادم جای دوری بیفتم
ولی خوشبختانه یا شاید هم بدبختانه افتادم پاسداران تهران
و این احتمال هست که بتونم آخر هفته ها خانه باشم ( تکرار می کنم که فقط احتمال داره )

بعد کنکور درگیر یه سری کار های عمرانی زیر بنایی ( !!! ) در خانه شدم که فرصت سر خاراندن را هم ازم گرفت
تازه کار هایی که باید قبل از اعزام انجام می دادم رو هم به اون ها اضافه کنید
در نتیجه نتونستم حتی یه سری به شما دوستان بزنم و از این بابت عذر خواهی می کنم

فکر می کنم همین که دارم ساعت 12 شب مطلب پست می کنم ( در حالی که 4 صبح باید راه بیفتم و برم ! ) نشان دهنده این باشه که دچار چه کمبود وقتی هستم

خلاصه منو باید ببخشید

امیدوارم فرصت بشه تا باز بتونم در کنار شما دوستان باشم

از روی گل همتون می بوسم
یزدان پناهتان
بدرود

------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ . ن . 1 : ظاهراً لباس سبز ارتش تنها لباس سبزیه که پوشیدنش اقدام علیه امنیت ملی نیست !

پ . ن . 2 : پادگان تنها جایه که شیما شهرابی نمی تونه در موردش " نفوذی " بنویسه !

پ . ن . 3 : چه طوری هاست که یه شخص تا وقتی دانشجو هستش نشانه فرهنگ و اندیشه و روشن فکری و ایناست ولی تا سرباز میشه در حد یه آش خور پایین میاد ؟؟؟! ( متنفرم از این لغت )

پ . ن . 4 : شنبه ( 1 اسفند ) رفتیم من من تو تو بازی کردیم تا مشخص بشه کجا می افتم !!! یک شنبه رفتیم لباس دادند و فرستانمون خانه تا آماده بشیم و الان که دارم به این هفته که گذشت فکر می کنم ذهنم ارور میده ! به اندازه یک عمر زندگی تو این یک هفته بدو بدو کردم !

آواره عشق ما آواره نخواهد شد

نان پاره ز من بستان جان پاره نخواهد شد آن را که منم خرقه عریان نشود هرگز آن را که منم منصب معزول کجا گردد آن قبله مشتاقان ویران نشود هرگز از اشک شود ساقی این دیده من لیکن بیمار شود عاشق اما بنمی میرد خاموش کن و چندین غمخواره مشو آخر                  
آواره عشق ما آواره نخواهد شد وان را که منم چاره بیچاره نخواهد شد آن خاره که شد گوهر او خاره نخواهد شد وان مصحف خاموشان سی پاره نخواهد شد بی نرگس مخمورش خماره نخواهد شد ماه ار چه که لاغر شد استاره نخواهد شد آن نفس که شد عاشق اماره نخواهد شد                  

دورخیز برای تو قیف شدن


رز سیاه تو قیف شد

در راستای اینکه کمتر از 2 ماه تا کنکور زمان مانده و من به شدت از بودجه بندی عقب هستم ، این وبلاگ را توقیف می کنم تا شاید با این ترفند از قیف کنکور رد شوم

تا اسفند خدا خود حافظ و نگهبان شما دوستان باشد

------------------------------------------------------------------------------------------------------

 پ . ن . 1 : از آدمیان ملولم و دیو و ددم آرزوست

 پ . ن . 2 : نمی دونم چرا هیچ وقت این موقع سال نمی تونم باشم

 پ . ن . 3 : بالاخره یه روز "نه" گفتن رو یاد میگیرم ، نمی دونم کی ، ولی می دونم که یه روزی می تونم

 پ . ن . 4 : قیف و توقیف بهانست ، می خوام تنها باشم ، همین

 پ . ن . 5 : تا اون موقع زیاد بلاگ ننویسید ! برگشتم جونم در میاد همه رو بخونم !

درباره ما . . .


پیش از خواندن : من زیاد حرف می زنم ، اگه حوصله ندارید این همه را بخوانید می تونید از وسطش که با تیتر "حال تشابهات "درباره ما" و "درباره الی"" مشخص شده بخوانید و مطمئن باشید چیزی رو هم از دست نمی دید !
عکس ها با کلیک کردن بزرگ می شوند

درباره ما
درباره الی

چند روز پیش " آبی " در وبلاگش در مورد فیلم " درباره الی . . . " نوشته بود که باعث شد خاطرات چند ما گذشته من از جلوی چشمم رد بشه
.
.
.
عصر 5 شنبه 21 خرداد ، یکی از دوستانم با من تماس گرفت و گفت که با تعدادی از دوستان می خوان برن به دیدن فیلم " درباره الی . . . " و از من هم دعوت کرد که باهاشون همراه بشم
منم که فشار روز های قبل ، حرص و جوش ها و بحث های طولانی حسابی خسته ام کرده بود قبول کردم که برای تغییر روحیه هم که شده همراهشون برم
به بهترین ( و تقریباً تنها ) سینمای کرج ، ساویز ، رفتیم که در حد معمولی ترین سینماهای پایتخته
ولی فیلم چنان خوش ساخت بود که کیفیت سینما نمی تونست تاثیری منفی روی کیفیت فیلم بزاره
اگر اهل خواندن نقد فیلم باشید داستان فیلم چیزی برای غافل گیری شما نداره چون از حد کلیشه های فلیم ایرانی بالاتر نمیره ، ولی چیزی که فیلم رو متفاوت می کنه کارگردانی بسیار بسیار عالی آقای فرهادی هستش که توانسته از تیم بازیگری بهترین بازی ممکنه رو بگیره
بگذریم ،،، من نه منتقد سینما هستم و نه قصد دارم درباره فیلم بنویسم
.
.
.
از سینما که بیرون آمدیم ، دوستی که منو دعوت کرده بود ، یک مکالمه طولانی و خیلی خیلی عجیب داشت
در نهایت وقتی صحبتش تموم شد خبری به ما داد که همگی شکه شدیم . خبری با واسطه از مهدی هاشمی که گفته بود نیروهای گارد ویژه خانه علی اکبر هاشمی رفسنجانی را محاصره کرده اند و امکان ورود و خروج به کسی را نمی دهند
اعتماد من به این دوستم چنان بالا بود که بدون بحثی حرفش رو باور کردم
این خبر در اون موقع که همگی برای فردا سرشار از امید بودیم مثل سیلی بود که رویاهامون رو با خودش می برد
شاید اگه الان با حوادثی که رخ داده خبر برسه که شخصی مثل هاشمی بازداشت خانگی شده زیاد تعجب نکنیم ، ولی اون موقع و در روز قبل انتخابات ، وحشتناکترین خبری بود که می شد به دستمون برسه
اولین چیزی که در اون موقع به ذهنم رسید این بود که احتمالاً باز قراره مثل دوره قبل با تقلب ، انتخابات به دور دوم بره و در دور دوم با اختلاف کم احمدی نژاد پیروز اعلام بشه . ولی این دوستی که خبر رو داده بود ، تحلیل بدتری داشت و می گفت که احتمالاً فردا خبری از صندوق های رای گیری نخواهد بود و طی یک کودتای نظامی ، علی خامنه ای از رهبری عزل و مصباح یزدی توسط خبرگان به عنوان رهبر جدید اعلام میشه
وقتی خانه رسیدم سعی کردم با دوستانی که بیشترین اعتماد رو بهشون داشتم ارتباط برقرار کنم و با هزار کنایه و مخفی کاری حالیشون کنم که چی داره می گذره ( چون در اون موقع واقعاً ترسیده بودم و اتفاقاتی که بعد اون افتاد بهم نشان داد که چقدر خام و ساده بودم ) ولی مسلماً این دوستان اون اعتمادی رو که من به دوستم داشتم به من نداشتند و با گفتن حرف هایی مثل "مگه ممکنه" ، "شایعه است" ، "خودت رو نگران نکن ، انشا الله چیزی نمیشه" و . . . خودشون رو قانع کردند که فردا انتخابات برگذار میشه و نه انتصابات !
البته این خبر بعداً توسط هیچ خبرگذاری انعکاس داده نشد ، پس هیچ تاییدیه و تکذیبیه ای هم در کار نبود ولی دوستم با خبر هایی که بعداً فبل از انتشارشون به من داد به من ثابت کرد که الکی بهش اعتماد نکردم
.
.
.
حال تشابهات "درباره ما" و "درباره الی"
در فیلم "درباره ما" ، جمهوریت نظام نقش الی ( ترانه علیدوستی ) را بازی کرد . الی از همان ابتدا یک دروغ گو بود ولی تمام دروغ هایش بعد از غرق شدنش نمایان شد . جمهوریت نظام نیز از همان 30 سال پیش فقط وعده ای تو خالی بود و این مساله بعد از کودتا ( غرق شدن ) به اثبات رسید
آقای خامنه ای نقش سپیده ( گلشیفته فراهانی ) را بازی کردند . همان طور که بعد غرق شدن الی ( کودتا علیه جمهوریت نظام ) ، سپیده سعی داشت با دروغ هایش از فاش شدن دروغ های الی جلو گیری کند به همان شکل آقای خامنه ای با دروغ ها و سخن رانی های پوچشان سعی می کردند توضیحی برای ترکیدن حباب جمهوریت جور کنند
نقش احمد ( شهاب حسینی ) را آقای احمدی نژاد ایفا کردند . همان طور که احمد با ساده انگاری ها و حماقت هایش دست به اشتباه می زد و زندگی موفقی با همسر قبلی خود ( استانداری اردبیل و شهرداری تهران ) نداشت ولی باز با توجه ای که سپیده ( آقای خامنه ای ) به او دارد با دیدن عکس الی ( جمهوریت ) عاشق او می شود و می خواهد او را به عقد خود در آورد !
شورای نگهبان با بازی در نقش علیرضا ( صابر ابر ) همه را انگشت به دهان می گذارد . او نامزد سابق ( اسلامیت از دست رفته ) الی ( جمهوریت نظام ) است . همان طور که علیرضا در پایان ماجرا می رسد ، شورای نگهبان هم علاقه ای از خود برای حضور نشان نمی دهد . علیرضا ( شورای نگهبان ) حاضر نیست بعد شناسایی جسد الی ( قبول تخلف در انتخابات ) به خانواده الی خبر دهد و فقط در خانه کیف او را بازرسی می کند ( بازشماری 10 درصد آراء )
نقش شهره ( مریلا زارعی ) را آقای هاشمی رفسنجانی بازی می کنند . شهره ( آقای هاشمی ) یک تمامیت خواه واقعی است . الی ( جمهوریت نظام ) و اتفاقاتی به خاطر الی می افتد ( اعتراضات پس از انتخابات ) برای او اهمیتی ندارد . تنها خواسته او این است که بچه اش ( ثروت و فرزندانش ) آسیبی نبیند . علی لاریجانی یکی از کاندیدا های بازی در این نقش بودند که در نهایت آقای هاشمی انتخاب شد .
مراجع تقلید با بازی درخشانی که در نقش امیر ( مانی حقیقی ) داشتند دهان همه منتقدین را بستند ! امیر ( مراجع ) آدم محافظه کاری است ، دروغ گو نیست ولی در مقابل دروغ دیگران واکنشی هم نشان نمی دهد ( در این صحنه مراجع نقش را بازی نکردند ، زندگی کردند !!! )
در این میان آقایان محصولی و دانشجو نقش پدر و مادر غایب الی را بازی کردند . ما می دانیم الی از پدر و مادرش زاده شده ! درست همان طور که این انتخابات آزاد و جمهوریت تازه کار تیمی و مشترک این عزیزان است . دکتر کردان نیز نقش ماما را داشتند ( در تدوین فیلم صحنه حضور ایشان حذف شده ، به همین دلیل نامی از ایشان در تیتراژ برده نشد )
حسین شریعتمداری نیز در این فیلم در نقش کودکان خردسال ظاهر شد . در صحنه ای که به کودکان ( شریعتمداری ) یاد داده می شود در حضور علیرضا دروغ بگویند ، بازی ایشان نشان از آینده درخشان این هنرمند کوچک دارد

------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ . ن . 1 : خوب نشد . . . ولی نباید انتظار زیادی هم داشت . همین طور که گفتم من این فیلم رو فقط یکبار و آن هم تقریباً 6 ماه پیش دیدم

پ . ن . 2 : اگر شاهد غرق شدن عزیزی بودید هرگز این فیلم را تماشا نکنید ، چرا که صحنه های مربوط به غرق شدن کودک و الی آن تصاویر وحشتناک را جلو چشمتان زنده خواهد کرد

پ . ن . 3 : آقای هاشمی رفسنجانی ! شما که چند روز پیش فرمودید رهبری  تنها دلیل حفظ وحدت است ( یا یه چیزی تو همین مایه ها ) ، این ترانه از شهریار قنبری و با صدای فرهاد مهراد تقدیم شما باد :

تو هم با من نبودی
مثل من با من
و حتی مثل تن با من
تو هم با من نبودی
آن که می ‌پنداشتم باید هوا باشد
و یا حتی ، گمان می‌ کردم این تو
باید از خیل خبرچینان جدا باشد
تو هم با من نبودی
تو هم از ما نبودی
آن که ذات درد را باید صدا باشد
و یا با من ، چنان هم‌ سفره‌ ی شب
باید از جنس من و عشق و خدا باشد
تو هم از ما نبودی
تو هم مومن نبودی
بر گلیم ما و حتی در حریم ما
ساده‌ دل بودم که می ‌پنداشتم
دستان نا اهل تو باید مثل هر عاشق رها باشد
تو هم از ما نبودی
تو هم مومن نبودی
بر گلیم ما و حتی در حریم ما
ساده‌ دل بودم که می‌ پنداشتم
دستان نا اهل تو باید مثل هر عاشق رها باشد
تو هم از ما نبودی
تو هم با من نبودی یار
ای آوار
ای سیل مصیبت‌ بار

وقتی ورزشکاران ، دلاوران شدند !!! : به مناسبت 8 آذر ، تساوی تیم فوتبال ایران با استرالیا و صعود ایران به جام جهانی


من هیچ وقت فوتبالی نبودم
و هیچ وقت هم نفهمیدم که مردم از دیدن اینکه یه توپ زیر پای 22 نفر قل بخوره چه لذتی می برند
ولی حتی برای من هم روز 8 آذر روزیه که هیچ وقت نمی تونم فراموشش کنم
.
.
.
سال 76 ، روز 7 آذر ، جمعه و مصادف با جشن مبعث حضرت محمد (ص) بود
همه فامیل خونه مادر بزرگم بودیم و پسر دایی هام در مورد بازی فردا صحبت می کردند
می گفتند که باید بازی 2 - 2 بشه تا ما بتونیم به جام جهانی بریم ( حالا هم که به این سن رسیدم نفهمیدم که چرا ما با بردن استرالیا نمی تونستیم بریم جام جهانی و حتماً باید مساوی می کردیم ! اونم نه هر مساوی بلکه باید حتماً 2 - 2 می شدیم )
فردا تو مدرسه هم همین صحبت بود
من که تا اون موقع هیچ کدوم از بازی های تیم ملی رو نگاه نکرده بودم ، به حرف های بچه ها حتی توجه هم نمی کردم ، چون اصلاً فوتبال دیدن برام اهمیتی نداشت
اصلاً ‌این همه جلز و ولز بچه ها رو درک نمی کردم
اون موقع من اول راهنمایی بودم و در نتیجه همگی جز کوچیک های مدرسه بودیم
شایعه هایی پیچیده بود که سوم ها می خوان قبل شروع بازی مدرسه رو تعطیل کنن
چون کلاس های ما 3 روز اول هفته 4 زنگه بود و تا ساعت 14 طول می کشید و بازی هم ساعت 13 یا 13:30 قرار بود شروع بشه ( تو نوشته هام دقیقاً یاداشت نکردم که کی بازی شروع می شد )
خلاصه موقع شروع بازی همه رو تو سالن مدرسه جمع کردند تا بازی رو تماشا کنن
من تا ساعت 14 نشستم و بعدش پا شدم رفتم پیش ناظم و مدیر که پیش معلم ها نشسته بودند و گفتم وقت مدرسه تموم شده و من می خوام برم خونه ! با چنان نگاه متعجبی منو نگاه کردند که هنوز هم نگاهشون رو فراموش نکردم
هیچ کس از جاش تکون نمی خورد ! انگار مسحور تلویزیون شده بودند !
عجیب اینجا بود که تو خیابون هم هیچ اثری از آدمیزاد نبود
وقتی خونه رسیدم مادرم هم خونه بودند ، و وقتی پرسیدم که چرا زود اومدند ، گفتند که مدیرشون به خاطر بازی فوتبال مدرسه رو زود تعطیل کرده بودند
واقعاً تو اون سن برام عجیب بود که چرا مدرسه ها ( که در اون دوران در نظر من منظم ترین و دقیق ترین و سختگیرترین جاهای دنیا بودند ) این جوری بی خیال درس مشق شدند !
مادر عزیزم هیچ واکنشی جهت رساندن ناهار به شکم این حقیر از خودشان نشان ندادند پس منم با ایشون همراه شدم تا ببینم این بازی مسخره ( !!! ) کی تموم میشه تا بتونیم ناهار بخوریم !
.
.
.
درسته که من فوتبال نگاه نمی کردم ، ولی تو کوچه با بچه ها بازی می کردم
برای همین می تونستم فشاری رو که روی بازیکن های ایران بود رو احساس کنم
گزارش گرم و از همه وجود گزارشگر ( که بعداً اسمش رو یاد گرفتم و فهمیدم که خیابانی هستش !!! ) درک این حس رو صد چندان می کرد
.
.
.
نمی دونم این عشق بازیکنان ایرانی به وطنشون بود یا تاثیر دعا های سینه چاکان فوتبال در روز مبعث یا هر دو که باعث به وقوع پیوستن معجزه ملبورن شد
این که ایران 2 تا گل بخوره و بعد تو چند دقیقه پیاپی 2 تا گل بزنه و نتیجه همونی بشه که باید میشد
یا اون وحشی بازی تماشاگر استرالیایی که اعتماد به نفسی به بازیکنان ایران داد

از هر زاویه بهش نگاه کنی اثری از دست خدا رو می بینی
.
.
.
ایران بازی رو برد ( با اینکه مساوی کرد ! ) و اون بازیکنان قهرمانان فوتبال من شدند
عابدزاده ، علی دایی ، خداداد عزیزی ، کریم باقری و . . .
تنها خداداد نبود که خدا داد بود
بلکه عین 11 نفر رو خدا به ما داده بود
.
.
.
الان هر بار که می بینم تلویزیون نشان میده خداداد به دلیلی جریمه و محکوم میشه و یا علی دایی این چنین مسخره میشه ، دل من ریش ریش میشه
چون من فوتبال ایران رو با این اسطوره ها شناختم و برام واقعاً سخته که ببینم حالا بدون در نظر گرفتن کاری که کردند این چنین محکوم بشوند
.
.
.
گل فوق العاده زیبای عزیزی ، برداشتن و کشیدن سیگار نیمه سوخته توسط مربی ایران بعد گل دوم ، بیماری خیابانی که به خاطر هیجانات زیاد بازی ایجاد شده بود و صد ها خاطره تلخ و شیرین فوتبالی دیگه همگی جز خاطرات جاویدان 8 آذر هستند

------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ . ن . 1 : این روند قهرمان کشی که تو کشور ما وجود داره واقعاً اسفناکه ، . . . ، می ترسم تا چند وقت دیگه تو کتاب های درسی بنویسند که مدارکی هست که نشون میده سیاوش با همسر کیکاووس روابط غیر افلاطونی داشته و جز عمال استکبار بوده که بعد افشا شدن خیاناتش ، به توران ( که باز مدارکی هست که نشون میده همون آمریکای امروزیه ) فرار می کنه و در اونجا به خاطر خدماتش به غرب ، چون هنوز تو اون دوران مدال افتخار اختراع نشده بود ، دخترهای شاه و وزیر توران رو هدیه میگیره !

پ . ن . 2 :
گل کریم باقری ، از چند دقیقه قبل گل تا رسیدن به گل رو از اینجا دانلود کنید ( با حجم 4.16 مگابایت ) و خود لحظه گل رو از اینجا ( با حجم 604 کیلوبایت )
گل خداداد عزیزی ، از چند دقیقه قبل گل تا رسیدن به گل رو از اینجا دانلود کنید ( با حجم 4.24 کیلوبایت ) و خود لحظه گل رو از اینجا ( با حجم 921 کیلوبایت )
برای دانلود فیلم خلاصه بازی ، گل های استرالیا و شادی مردم بعد بازی به این آدرس برید

پ . ن . 3 : اسم بازیکنانی رو که نام بردم رو هم بعد این بازی یاد گرفتم !

پ . ن . 4 : باز فوتبال دیدن یه چیزی ، ولی هیچ وقت بچه های هم سن و سال خودم رو که کارتون فوتبالیست ها رو نگاه می کردند درک نکردم ! خداییش مسخره ترین کارتون کل دوران کودکی ما بود

مردی از تبار شریعت علی : به مناسبت 3 آذر ، زاد روز دکتر علی شریعتی



دکتر علی شریعتی
بزار بگن
بزار بگن حسودی کردن گناهه
ولی من بازم حسودی می کنم
حسودی می کنم به نسلی که این امکان براش فراهم بود که خودش رو به حسینیه ارشاد برسونه و سر جلسات سخنرانی دکتر حضور پیدا کنه
دکتر ؟
دکتر ! در واقع در سال های دور و برای جوان های اون دوران ، "دکتر" فقط تداعی گر یک نفر بود . لااقل در زمینه سیاست و اجتماع هر کس صحبتی از تفکر و کتاب می کرد و لفظ "دکتر" رو به کار می برد منظورش فقط دکتر علی شریعتی بود

ولی با همه این حرف ها ، اون عده ای که در اون دوران هم چیزی از حرف های دکتر نمی فهمیدند و در اون موقع از اندیشه دکتر می ترسیدند ولی قدرت مقابله با کلام و اندیشه دکتر رو نداشتند ، حالا ، در این زمان ، در حالی که دست ما به دکتر کوتاه شده ، زبونشون دراز شده
حالا بد گفتن از دکتر و ضد شریعتی بودن خودش باعث افتخاره و سکوییه برای رشد
مردی که ساواکی ها اونو انقلابی می دونستند و حالا بعد انقلاب عده ای که در اون دوران اصلاً معلوم نیست کجا بودند و الان خودشون رو پرچم دار انقلاب می دونند دکتر رو ساواکی می خوانند

درسته که من و شما فرصت بودن و دیدن دکتر رو نداشتیم ، ولی حتی برای ما هم شریعتی فقط یک اسم روی جلد کتاب و سنگ قبر نیست
دکتر از اون دسته افراد بود که نه طول بلکه عرض زندگیش اون قدر با ارزش بود که بدل به یک راه بشه ، راهی که تا کمال ادامه داره

همون عده ای که گفتم با کوبیدن دکتر سعی می کنند برای خودشون اعتباری کسب کنند ، علاقه زیادی دارند که دکتر ، اندیشه اش و راهش فراموش بشه
ولی تلاششون همیشه نتیجه عکس داده و شاید همین تلاش این دوستانه که دکتر رو ماندگار کرده !
.
.
.
تولدتون مبارک دکتر
.
.
.
دو جمله از دکتر علی شریعتی و یک نتیجه گیری :
- حسینیه ارشاد یک مکان نیست ، یک حادثه ، یک جمع و یک مجلس نیست یک "جریان" است
- وقتی در صحنه حق و باطل نیستی ، هر جا که می خواهی باش ، چه به نماز ایستاده باشی ، چه به شراب نشسته باشی ، هر دو یکیست

16 آذر نزدیکه ، 16 آذر هم نام زمان و مکانی نیست ، یک حضوره ، همه ما درس و دانشگاه و کار و زندگی داریم ، ولی تنها فرصت حضور همون یک روزه ، از دستش نده
  ------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ . ن . 1 : نباید انتظار زیادی از من داشت ، وقتی کسی که فکرش در حد موریانه ایه در مورد دکتر بنویسه چیزی بیشتر از این نمیشه

پ . ن . 2 : هیچ وقت در 29 خرداد در مورد دکتر ننوشتم و نخواهم هم نوشت ،،، اصلاً آدم چطور می تونه به مناسبت شهادت کسی بنویسه که اندیشه اش بین ما حضور کامل داره ؟؟؟

پ . ن . 3 : دوستان تهرانی وقت کردند سری هم به خانه-موزه دکتر بزنند : خیابان جمالزاده شمالی ، کوچه ده متری نادر ، پلاک 10


خانه موزه دکتر علی شریعتی
منبع عکس : وبلاگ سرای کویر

رهایم نکن : به مناسبت 20 آبان ، زاد روز ابراهیم رها


واقعیت اینه که ما آدم ها از همون 1/1/1 که به دنیا می آییم چیزی حالیمون نیست ! و کم کم در اثر تجربه آموزی ، مشاهده و مطالعه به دانستنی های خود می افزاییم
این آموزش ها تا جایی ادامه پیدا می کنه که تبدیل به یک شعور در ذهن انسان بشه
من و خیلی از هم سن و سال های من ، شعور سیاسیمون رو مدیون ابراهیم رها هستیم
مردی که نوشته هاش برای ما که نوجوان بودیم فقط و فقط حکم مطالب طنز و خنده دار رو داشت و خوندنش باعث سرگرمیمون میشد
ولی کم کم یاد گرفتیم که عمیق تر به حرف هایی که میزد توجه کنیم و تازه اون موقع بود که متوجه شدیم هر نوشته این مرد دریه که ما رو به سمت واقعیت تلخ سیاسی راهنمایی می کنه
و به این شکل بود که نوع نگاه سیاسی ما شکل گرفت
.
.
.
نمی دونم بگم که رها آدم بی باکیه یا اینکه فقط یه بی کله هستش
چون هر بار قلم به دست گرفتن این مرد می تونه باعث بشه که زندگی رو که ساخته از بین بره
با خودم می گفتم باید دارای روح رهایی باشه که این چنین رها از ترس عاقبت کارش همچنان بنویسه
ولی از وقتی یکی از مطالبش روخوندم متوجه شدم که اونم مثل ما آدمه و می ترسه ولی قادر به کنترلشه ، ارادتم بهش بیشتر از همیشه شد ( لینک مطلب )
.
.
.
یک بار در یکی از نوشته هاش یکی از دوستانش رو مورد خطاب قرار داده بود و گفته بود : امیدوارم پشتت به دیوار هر زندانی تکیه داده شده سالم و سلامت باشی

آرزوی من در این روز اینه که شما همیشه سالم و سلامت باشید بدون اینکه به دیوار زندانی تکیه بدید
.
.
.
تولدت مبارک


------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ . ن . 1 : مسلماً مطلب خود رها در مورد تولدش جالب تره ( لینک مطلب )

پ . ن . 2 : این نوشته هیچ چیز نیست جز یک تشکر از مردی که به ما راه درست رو نشون داد

ک مثل کین خواهی ؟ یا ک مثل کامیابی ؟


سایت یاهو بخشی داره به اسم Popular Searches ، و همون طور که از اسمش پیداست کلمات جستجو شده پر طرف دار رو نمایش میده
من معمولاً هر روز به این قسمت یه نگاهی می اندازم
عکس زیر متعلق به روز چهارشنبه ، 13 آبان ، مصادف با 4 نوامبر هستش ( اگر روی عکس کلیک کنید بزرگ می شود )

Yahoo Popular Searches

همون طور که می بینید در جستجو ها اثری از اتفاقات در جریان ایران نیست
حتی اتفاق 30 سال پیش و تسخیر سفارت آمریکا هم در میان جستجو ها نیست
البته نبودن اتفاق 30 سال پیش در میان جستجو های برتر ، خودش این نوید رو میده که ممکنه این اتفاق فراموش بشه
ولی نبود اتفاقات حال حاضر این تنگر رو به ما میزنه که بر عکس تصوری که داریم ( یا بهتره بگم دارم ) اون قدر ها هم مورد توجه مردم دنیا قرار نداریم
اون قدر ها برای مردم مهم نیست که در گوشه ای از این دنیا مردمی دارن برای حق آزادیشون می جنگنند
.
.
.
عنوانی که مقام دوم رو در میان جستجو های اون روز به دست آورد اسم "گای فوکس ( Guy Fawkes )"  بود
نام گای فوکس با اتفاقاتی که مربوط به 4 و 5 نوامبر مربوط میشه گره خورده که به نام "توطئه باروت" معروفه
زمانی که در سال 1558 میلادی "الیزابت اول" به عنوان ملکه در انگلستان به قدرت رسید ، با توجه به اینکه پیرو آیین پروتستان بود ، برای کاهش نفوذ پاپ و افزایش قدرت خودش دین رسمی انگلستان رو پروتستان اعلام کرد و آیین کاتولیک رو ممنوع اعلام کرد
این فشار و اعمال قدرت با فوت ملکه الیزابت از بین نرفت بلکه با به قدرت همسر ملکه ، "پادشاه جمیز اول" ادامه پیدا کرد

در سال 1605 ، تعدادی از افراد با نفوذ لندن تصمیم گرفت با انفجار ساختمان پارلمان ( مجلس عوام و اعیان ) در روز 5 نوامبر که قرار بود به دست پادشاه افتاح بشه ، اقدام به ترور پادشاه و نمایندگان پروتستان  پارلمان کنند و با این طریق دین واقعی مسیح رو در انگلستان زنده کنند ( به اعتقاد خودشون )ه 
البته با لو رفتن این توطئه ( ؟ ) در ساعات آغازین روز 5 نوامبر ، یعنی چند ساعت پس از نیمه شب ، مامورین حکومتی ، گای فوکس رو در حالی که در حال نگهبانی از 800 کلیوگرم باروت که در زیر ساختمان پارلمان مخفی شده بود پیدا کرده و بدین صورت این طرح به سرانجامش نرسید

البته من قصد داستان گویی در این مورد رو نداشتم ، فقط خواستم به صورت خلاصه از موضوع آگاه بشید ، . . . ، اگه مایل به مطالعه و خواستار جزییات بیشتر هستید می تونید از لینک های گذاشته شده استفاده کنید

در سال 2005 فیلمی به نام " V for Vendetta "  ساخته شد که با الهام گرفتن از جریان توطئه باروت و کتاب 1984 جرج اورول بود ( فیلم نامه توسط "برادران واچوفسکی" که بیشتر به عنوان فیلم نامه نویس و کارگردان "سه گانه ماتریکس" شناخته میشن نوشته شده بود )

V for Vendetta

.
.
.
از همون روزهایی که جنبش سبز فعالیت خودش رو شروع کرد V به عنوان یکی از نمادهای جنبش سبز انتخاب شد

V for Victory

اما V برای چی ؟
V for Vendetta or V for Victory ؟
یا به عبارت دیگه :
ک مثل کین خواهی یا ک مثل کامیابی ؟

این سوالی نیست که منو شما قادر به جواب دادن اون باشیم
جواب این سوال رو رهبران این جنبش باید بدهند
اون ها باید بگند از قدرتی که در دستانشون قرار داده خواهد شد برای چه هدفی استفاده خواهند کرد
برای پیروزی وطن یا برای تلافی خرده حساب های سابق با رهبران فعلی کشور
ولی بزرگان ! اگه قرار باشه شما هم زمانی که به قدرت رسیدید از زبان چماق برای مخالفینتون استفاده کنید فرق شما با افراد فعلی چه خواهد بود ؟
اگر اون موقع به این نتیجه برسید که گفت گوی تمدن ها دیگه جوابگوی نیازهای شما نیست چه ؟

روز 13 آبان من شاهد کتک خوردن یک لباس شخصی توسط مردم بودم ،،، البته برای اون شخص احساس تاسف نمی کنم چرا که اتفاقی که براش افتاد کاری بود که خودش سر مردم میاره ، ولی باید قبول کرد که این رفتارها پسندیده نیست
درسته که خودم شاهد اعمال خلاف ( یا بهتر بگم جنایات ) اون ها بودم ، ولی باز هم میگم که اون ها آدم هستند
یک چیر رو فراموش نکنید ، حرکت 30 سال پیش ما یک کین خواهی بود ، حرکتی که حالا جز پشیمانی چیزی برای ما نداشته
فقط دعا می کنم از وسوسه شیطان دور بمانیم
و تنها امیدم اینه که سال ها بعد ، وقتی صحبت از V میشه ، ما مردمان این جنبش رو با کلمه Victory به یاد بیاورند نه Vendetta

ممنونم که تحمل کردید

------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ . ن . 1 : پیشنهاد می کنم حتماً این فیلم رو تهیه و تماشا کنید 

پ . ن . 2 : ( اضافه شده در : 88/8/20 ) مطلبی رو که نگفتم و فکر کردم خوانده متوجه میشه اینه که آیا واقعاً ما باید به قصد انفجار بیت رهبری رفتیم تا دنیا نگاهش به سمت ما برگرده ؟؟؟ آیا حرکت های صلح طلبانه برای تغییر برای کسی اهمیتی نداره ؟؟؟

77 دوست ، 88 آشنا





امروز درست یک روزه وُ یک ماهه و ُ یازده ساله که ندیدمت
نیمرخ رو میگم
فَ فَ رو میگم
هپت هپت هفتاد و هفت رو میگم
.
.
.
77/7/7 رو یادت میاد ؟
یادت میاد اون روز ها و اون دوران رو با کیا می گذروندی ؟
یادت میاد آدم هایی که در اون دوران دنیای تو رو تشکیل می دادند کیا بودند ؟
الان چند نفرشون موندند ؟
چند نفرشون هنوز تو دنیای تو جا دارند ؟
با چند نفرشون هنوز هم دل هستی نه اینکه مثل بقیه آدم ها باهاشون فقط ( اونم نا خواسته ) هم شهری باشی ؟
چند نفرشون رو تو شهر دود گرفتت دیدی و از نگاهش فرار کردی که خدایی نکرده مجبور بشی از وقت گران بهات بگذری و سلامی بدی ؟ 
اصلاً چند نفرشون رو به یاد داری ؟ 
شاید تو هم مثل این میلیون ها آدمی باشی که دوستای 77/7/7 رو 1 روزو ، 1 ماهو 11 ساله که ندیدی 
ولی چرا یا همون سوال معروف "چی شد که این طور شد ؟"
.
.
.
حتماً انتظار داری که بگم عجب دوره زمونه نامردیه و هیچ کس به فکر و هیچ کس نیست و از این جور حرفا !
ولی نه
چرا زمونه رو بگم ؟ میگم خودت عجب آدم نامردی هستی که به فکر هیچ کس نیستی !
با زدن این حرف ها حتماً توجیح های بیشمارت قطار وار ردیف میشن
رفتن از ابتدایی به راهنمایی ، از راهنمایی به دبیرستان ، از دبیرستان به دانشگاه
عوض کردن خونه و محله
مهاجرت از شهری به شهر دیگه 
تا دلت بخواد میشه دلیل آورد 
.
.
.
آره دلیل زیاده ! خوب که چی ؟
آخه برای چی باید دلیل آورد ؟
در حالی که تو درست بودن اون حرفت شک هست !
اصلاً برای چی باید با کسی که تو سال 77 می شناختی رابطه داشته باشی ؟
اصلاً برای چی باید به یادت داشته باشیشون ؟
که چی ؟
آره . . . حرف از دوست و دوستی های قدیمی زدن شیرینه
ولی هر دوستی یک آزمایشه
یک مرحله هستش که باید بهش وارد بشی و اگه رشد نکنی و ازش خارج نشی بازنده ای
آخه دوست دوران ابتدایی و راهنمایی و دبیرستان به چه درد آدم می خوره ؟
هم محله ای های سابق رو می خوام ببینم که چی ؟
.
.
.
آره درسته
هر دوستی یه امتحانه
ولی مگه آدم آموخته های و تجربه هایی رو که از هر آزمون به دست میاره رو دور میریزه ؟
مگه فقط شرط ، شرط عبور از امتحانه ؟
دیگه چیزی بعدش مهم نیست ؟
.
.
.
باشه
ولی بگو ببینم
کسی که باهاش تو دوران ابتدایی تو یه نیمکت می نشستی چه به کار الان من میاد غیر اینکه یه سری خاطره تلخ و شیرین رو برام تداعی کنه چه کار دیگه ای برام می تونه انجام بده ؟ 
.
.
.
تو از کجا می دونی اون الان کجاست و چه کارست ؟
چه میدونی الان تو چه موقعیتیه ؟
شاید اگه بودی می تونستی بهش کمک کنی
اصلاً شاید اون می تونست یه گره از کار تو باز کنه 
دنیاست دیگه
چه می دونی ؟؟؟
.
.
.
اینم قبول
ولی بگو ببینم
این دوست با معرفت که قراره گره از کار من باز کنه کجاست پس ؟
چرا تو این همه سال یه سری به من نزده ؟
یه خبری از من نگرفته ؟
اینه معنی دوستی که ازش حرف میزنی ؟
این قراره مشکل منو حل کنه ؟
این که تو این همه سال حتی یه زنگ هم به من نزده !
منی که نه خونمون عوض شده
نه تلفنمون عوض شده
حتی کابل برگردون هم نشده که بگم شماره ها جا به جا شده و به این بهانه نتوسته پیدام کنه !
این رفیق که میگی که بهتره بگم این نارفیق حتی نخواسته ببینه من زندم یا مرده
اون وقت تو میگی اگه باهاش ارتباط داشتم مشکلش رو هم حل می کردم ؟؟؟!
.
.
.
واقعاً ببخشید
نمی دونستم تفکرات شما مثل کشیش های قرون وسطاست که فکر می کردند زمین در وسط کاینات قرار داره و مه ، خورشید و فلک دور زمین و آدم هاش می گردند
چرا فکر می کنی جایی که تو واستادی مرکز زمینه
چرا فکر می کنی که این قدر خاص و ویژه ای که آدم و عالم باید همیشه به یاد شما باشن و ازتون یاد کنن و تا کمر خم شده در خدمت شما ؟!
اگه اون نامرده و حق دوستی رو به جا نیاورده تو چرا کم گذاشتی ؟ تو چرا نامردی کردی ؟
تو چرا نرفتی دنبالش که هم شادش کنی از این که ببینه به یادش بودی و هم اینکه شرمنده بشه از رفاقتی که برات نکرده ؟؟؟
چرا برای یه بار هم که شده نخواستی خودت اون کسی باشی که دوستی رو معنی می کنه ؟
چرا نخواستی تو کسی باشی که هر وقت صحبت از وفاداری میشه تو رو مثال بزنن ؟
چرا ؟ چون ترسیدی تو این راه مجبور بشی هزینه هایی بپردازی ؟
ترسیدی خدایی نکرده یکی ازت کمک بخواد !
تو هم که گرفتار ! اصلاً وقت سر خاروندن نداری ! چه برسه بخواهی به یه نفر هم کمک کنی !
تو همین بتونی گیلیم خودت رو از آب بکشی شاه کار کردی ! نه ؟
از این جور حرفا دیگه ! نه ؟
.
.
.
ببینم حالت خوبه ؟
تا حالا تو زمین زندگی کردی ؟ تجربشو داری ؟ نکنه از مریخ اومدی که از هیچی خبر نداری !
اصلاً تو از گرفتاری های زندگی چی می دونی ؟
ببینم . . .
اصلاً می دونی دغدغه چیه ؟ داشتی تا حالا ؟
دانشگاه می دونی یعنی چی ؟ استاد و پروژه برات معنی داره ؟ افتادن و مشروطی تا حالا به گوشت خورده ؟
کار داری ؟ خرج زندگی چیزی رو تو ذهنت تداعی می کنه ؟ معنی اخراج و بیکاری رو می دونی ؟

.
.
.
مشکل تو اینه که فکر می کنی فقط خودت دچار این مسایل هستی
ولی شاید هم راست میگی
ما آدم ها واسه خودمون یه دنیا ساختیم ، گرفتاری هاشم خودمون علم کردیم
بعد برای اینکه بخواهیم ارزش های جامعه مون رو نشون بدیم تعابیر غیر ممکن و اسطوره ای از دوستی (‌و خیلی چیز های دیگه ) ساختیم
ببخشید
من اصلاً طرف صحبتم رو اشتباه انتخاب کردم !!! 
.
.
.
برو بزار باد بیاد !
منو باش که فکر می کردم تو دوستمی و می تونستم بهت تکیه کنم !
تو هم مثل بقیه ایه
برو بالا
توقف بیجا مانع کسب است ! 
.
.
.
.
.
چند سال پیش قبل اینکه کانال super RTL قطع بشه یه کارتون میداد که مال والت دیزنی بود
به این صورت بود که یه سالن خیلی بزرگ بود که تو اون همه شخصیت های کارتون های دیزنی حضور داشتند
همشون ! حتی اونایی که تو یه سکانس نقش درخت هم بازی کرده بودند حضور داشتند و مجری برنامه هم میکی موس بود
این به صورت سریال هر روز پخش میشد و هر روزش مال یه شخصیت بود و خاطرات اونو با دادن تکیه هایی از اون کارتونی که توش بوده رو باز گو می کرد
.
.
.
پیش خودم فکر می کردم چی میشد اگه آدم می تونست همه آدم هایی رو که تو زندگیش نقش داشتند رو یه جا حتی شده واسه یه روز جمع کنه
حتی راننده تاکسی هایی هم که سوار ماشینشون شدی هم بودند
همه بودند تا این فرصت بهت داده بشه که از همشون تشکر کنی
به خاطر اینکه اگه الان اونجا هستی فقط و فقط به خاطر اون آدم هایی هستش که اونجا حضور دارند
تک تکشون رو تو بغلت می گرفتی و فشارشون می دادی !!! 
تقریباً مثل فیلم "ماهی بزرگ"
چیه ؟؟؟ چرا اینجوری نگاه می کنی ؟ آرزو بر جوانان عیب نیست !!!
.
.
.
ما تو رشتمون ( مهندسی صنایع ) قانونی داریم به اسم قانون پارتو که میگه 80٪ از ثروت جامعه دست 20٪ از افراد جامعه هستش 
این مساله قابل تعمیم به سایر مسایل هم هست
مثلاً تو کارخانه 80٪ از دارایی کارخانه صرف خرید 20٪ مواد اولیه اون میشه
و یا 80٪ از زمان که صرف تولید یک قطعه میشه شامل 20٪ از مراحل تولید اون قطعه میشه
ما از این قانون برای افزایش بهره وری در جاهایی که تغییرات بیشترین تاثیر رو دارند استفاده می کنیم
.
.
.
حرفی رو که در مورد جمع کردن افرادی رو که تو زندگیت دیده بودی رو دوباره به یادت بیار
واقعیت اینه که جمع کردن همه این افراد نه تنها خیلی سخته بلکه اگه بخوام رو راست باشم باید بگم غیر ممکنه !
ولی قانون پارتو باز اینجا مشکلات رو حل می کنه
80٪ از تاثیراتی رو که تو توی زندگیت گرفتی رو 20٪ افرادی که تو زندگیت دیدی روت گذاشتند !!! ( فکر کنم به این میگن ارتباط بین سنعط و دانشقاح !!! )
برای همین من رفتم دنبال جمع کردن اون 20٪
بهترین دوران زندگی من دورانی بود که در راهنمایی حافظ درس خوندم
حافظ هیچ چیزی خاصی نسبت به سایر مدارس نداشت
چیزی که اونو از بقیه متفاوت می کرد معلمایی بودند که برات مثل پدر بودند و دوستایی که مثل برادر بودند
حرف ها و تکیه کلام های معلم ها ، خصوصیت بچه ها ،‌ . . . ، همه اینا چیز هایی هستند که بعد از این سال ها هنوز با من موندند
سال تحصیلی 78 - 79 ما سال سوم راهنمایی بودیم و بعد امتحان نهایی راه ما از هم جدا شد
ولی دل هامون نه
امسال من بعد از عید فطر دفتر تلفن قدیمی مو آوردم و سعی کردم بچه ها رو پیدا کنم
شماره هایی که از بچه ها داشتم 6 رقمی بودند !!!
اون سال ما 3 تا کلاس سوم بودیم که با فرض 30 نفره بودن کلاس در کل 90 نفر می شدیم
من تونستم با هزار ژانگولر بازی 42 نفر از بچه ها رو پیدا کنم
البته ناگفته نماند که با بعضی هاشون هم دبیرستانی و هم دانشگاهی هم بودم و این مساله خودش کمکی بود
بچه ها رو جمع کردم و 5 شنبه 2 مهر همگی رفتیم مدرسه راهنمایی حافظ
نهایتاً 30 نفری از بچه ها اومدند ( البته نشد که هممون تو یه لحظه همگی با هم باشیم ، چون یه عده فقط برای نیم ساعت اومدند و یک عده هم دیر اومدند )
چون روز دوم بود و هنوز مدرسه رو فرم نیومده بود و بعضی از معلم ها هنوز نیومده بودند بعضی از بچه ها جای معلم هاشون سر کلاس رفتند !!!
روز واقعاً فوق العاده ای بود
نه تنها برای ما که معلم هامون هم اعتراف کردند که تا حالا نشده بود بچه ها بعد 10 سال همگی با این تعداد به مدرسه سر بزنند
.
.
.
برای پیدا کردن بچه ها دست به هر کاری زدم
مثلاً برای پیدا کردن یکی از بچه ها ، ‌از طریق دوست یکی از دوستام شماره داماد یکی از بچه ها رو پیدا کردم و از طریق دامادشون اونو پیدا کردم
یا مثلاً یکی از بچه ها یه نشونی بهم داد و گفت 10 سال پیش دایی یکی از بچه ها فلان جا مغازه داشت و منم رفتم اونجا و از طریق داییش پیدا کردم
یکی رو از طریق مستاجرشون
. . . 
خلاصه دست به هر کاری زدم !!! ( البته نه هر کاری ها !!! )
.
.
.
همه اینا به کنار
جالبش این بود که هیچ کدوم از بچه ها براشون قابل قبول نبود که این کارا داره از طرف من انجام میشه
کسی که همیشه سرش به کار خودش بوده و کاری به کار هیچ بنی بشری نداشت
کسی که از هم دوره ای های خودش فقط اسم بچه هایی رو می دونست که فقط اسمشون تو لیست کلاس بوده و 3 سال هم مدرسه ای بودن باعث نشده بود بخواد بقیه رو بشناسه
ولی کار دنیا همیشه وارنونست


.
.
.

پ . ن . 1 : راستش از وقتی که این اتفاق افتاد همش می خواستم در موردش بنویسم ولی همیشه یه جوری از زیرش در میرفتم ، چون زیادی شخصی بود و واقعیت اینه که منم اهل این جور بلاگ ها نیستم و از وقتی این وبلاگ رو راه انداختم کلی هم ناپرهیزی کردم

پ . ن . 2 : از یار های دبستانیم ممنونم که به من کمک کردند تا رویامو به واقعیت بدل کنم

پ . ن . 3 : دودل بودم که عکس بزارم یا نه . . . حالا میزارمش باشه تا ببینم صدای کی در میاد تا اون موقع یه فکری می کنم !!! ( توضیح عکس : یکی از چندین عکس دست جمعی که گرفتیم ، ولی همون طور که گفتم نشد که هممون تو یه لحظه با هم باشیم ، چون یا یه عده رفته بودند و عده ای دیر آمدند ) ( خوشبختانه به لطف تکنولوژی دیگه لازم نیست کسی پشت دوربین بایسته تا مرد پشت دوربین از خاطره ها پاک نشه )

پ . ن . 4 : بهترین خاطره اون روز فوتبالی بود که تو حیاط بازی کردیم !!!

پ . ن . 5 : اون دوران تخته ها سیاه بودند ، شاید برای همینه که ما سیاه بخت شدیم . . . الان تخته ها سفید شدند ، بیایید کمک کنیم نسل بعد چون ما نباشه

پ . ن 6 : شدیداً تنبل شدم ، سال روز در گذشت کازانتزانکیس ، مشیری و امین پور و تولد مموتی ( !!! ) و روز جهانی کوروش کبیر گذشت ، با اینکه برای همشون هم بلاگ نوشتم ولی نتونستم ( نخواستم ) پستشون کنم ،‌ نوشته ها راضیم نکردند . . . البته به این معنی نیست که این راضیم کرد . . . ولی اینو نوشتم که فقط بگن آپ شده !!!

پ . ن . 7 : آقای نارنجی و آقای قرمز هر کدوم از یه طرف پشت بوم افتادند ولی اگه حرف های قرمز به نظرت منطقی میاد برای اینه که من طرف صحبتم رو اشتباه انتخاب کردم !!! D:

پ . ن . 8 : ببخشید که طولانی شد و ممنون که تحمل کردید

پ . ن . 9 ( اضافه شده در 88/8/10 ) : اینو یادم رفت بگم که ساعت 12 که از مدرسه اومدیم بیرون از سه راه گوهر دشت تا درختی با ع.ن. پیاده رفتم . اون روز تماماً آفتابی بود ولی وقتی ما بیرون اومدیم بارون شروع شد ،،، وای که چه پیاده روی عالی بود ، عین 2 ساعت رو بارون بارید ،،، قدم زدن تو یه روز بارونی با یه دوست خیلی خوب چیزی نیست که آدم بتونه فراموشش کنه ، ممنونم ع.ن.