پر گشودن به روز 22 / 2 / 88


اصلاً نمي دونم براي چي اينجام
اصلاً نمي دونم چي مي خوام بگم
.
.
.
شاید برای اینکه گفتنش آرومم می کنه
.
.
اميدوارم هيچ وقت ، هيچ وقت ، مجبور نباشید رو در رو با کسی بشینید و وصیتش رو گوش کنید
هیچ وقت و تحت هیچ شرایطی
مخصوصاً اگه عزیزترین کساتون باشن
پدر مادرتون
.
.
.
همیشه از این لحظه متنفر بودم
از گرمای آخرین آغوش
از طعم آخرین بوسه
از صدای لرزان
از بغض نترکیده
.
.
.
خدایا
همه مونو بیامرز
همه مونو
بزار نو بشیم
.
.
.
دلم هوس رنگین کمان کرده
.
.
.
هنوز هم نمی دونم چرا در 1:30 بامداد نیاز به گفتن این حرفا دارم
.
.
.
آروم نشدم
ولی گفتم
.
.
.
هیچی
.
.
.
خدایا ، فقط به تو امید بستم
کمکم کن



------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت : اگه کامنت هایی که گذاشته شده رو مطالعه کنید متوجه می شوید جریان از چه قرار بوده

آری . . .


کبوتران کجایند ؟
شهر من تاریک است
شهر من چه سیاه
شهر پر دود
کبوتران کجایند ؟
شهر من را درختان همه مجنون
کوبند شاخسار بر سر ره گذران
شکنند بال و پر کبوتران
کبوتران کجایند ؟
همه جا زاغیست
همه جا . . . 
اینجا ، آنجا ، همه جا . . . 
حتی حرم امام رضا
زاغیان بد صدا
زاغیان پر صدا
زاغیان پر سیاه
دم سیاهو
سر سیاهو
نوک سیاه
کبوتران کجایند ؟
چه کسی دید
چه کسی شنید
که پر بستند
که گریختند
از شهرم
از وطنم
وطنم ایران است
دین من اسلام است
دولتم جمهوری !!!
.
.
.
همه گفتند آری
آری . . . 
آری ، سر ببرید ما را
خونمان شیشه کنید
چون
همه گفتند آری
.
.
.
کبوتران کجایند ؟
کس کبوتران را دانه نداد
کس کبوتران را آب نداد
سنگ زدند
بر بالشان
بر خانه و کاشانه شان
کبوتران رفتند
کبوتران رفتند
.
.
.
پی نوشت : تقدیم به آن 2 درصدی که نه گفتند

روز شمار مرگ


باید بری گیشا
بیشتر خونه های دور و برش آپارتمان شدند ، ولی با وجود قدمت این خونه دوبلکس هنوز ابهت سابق رو داره
وضع رنگ در ورودی از بیرون زیاد جالب نیست ، ‌معلومه که صاحب خونه خیلی وقته خودش درو از بیرون ندیده
وقتی زنگ می زنی لحظات زیادی می گذره تا بالاخره یه صدای نا آشنا جواب میده
خدمتکار قد بلندی درو باز میکنه ، تا حالا زنی به این بلندی ندیدی
اولین چیزی که توجهت رو جلب میکنه اینه که می بینی خونه بوی دل های خسته ای رو میده که فقط منتظر نجوای ملک الموتند
زن در تخت خواب بلندی دراز کشیده و شدیداً خوشحاله و در حال خندیدن
لحظه هایی رو به یاد میاره که برای همه مرده
دچار آلزایمره
مرد . . . 
آ ه ه ه . . . وقتی بچه بودم برای دیدن مرد مجبور بودم سرمو کاملاً به موازات بدنم بگیرم تا بتونم صورتش رو ببینم
قد بلند و چارشونه بود طوری که چارچوب درو کاملاً پر می کرد . خوب می خورد ، بلند حرف می زد و بلند تر می خندید
این بخش دار و استاندار سال های دور حالا شده یه پیره مرد تکیده و لاغر
صد سالگی رو رد کرده
با وجود اینکه خیلی لاغر شده ته چیره اش منو یاد محمدرضا پهلوی میندازه
تنها چیزی که از ابهت جوانی براش مونده بینی بزرگشه
زن همچنان چیز هایی از گذشته که حالا براش مثل آب جاریه رو تعریف می کنه و می خنده
هر دو گوشه های بالای تخت طناب گره زده شده
مرد میگه مجبوره گاهی دستاشو ببنده ، چون گاهی اونقدر میزنه روی سینه اش که سینه اش زخم شده
خدمتکار با بی علاقگی پیش دستی ها رو میاره
قادر نیست ناراحتیشو پنهان کنه
از عید بیزاره
خلوتش رو به هم میزنه
یاد "گیرینچ" می افتم
بهش حق میدم
.
.
.
پیش دستی ها . . . 
سال های دور طرح های روی همین پیش دستی ها باعث می شد که از اول تا آخر نگاهم به اونا باشه و عکس های روشو دنبال کنم
ولی حالا . . . 
کدر شدند ، طرح ها شکوه گذشته رو ندارند و همشون لب پر شدند
.
.
.
ساعت با صدای مهیبی به صدا در میاد
14 بار
تقویم ساعت بهت دهن کجی میکنه
یک روز عقبه
.
.
.
مرد دل شکستست
از غصه زن
از غم بچه هایی که حضورشون در این خونه در حد عکس های روی دیواره
.
.
.
زن گنگ صحبت میکنه
بقیه همراهیش می کنن و باهاش می خندند
شاید برای اینکه فکر کنه حرف هایی که میزنه جالبه و دارن بهش توجه می کنن
قادر به همراهیشون نیستم
برای من چیزی برای خنده وجود نداره
چیزی که مطمئنم اینه که نهایاً 24 بار به این خونه اومدم ، یعنی از زمان تولد هر سال یک بار و طولانی ترین زمانش هم از 2 ساعت بیشتر نبوده
ولی خاطراتم روشن و واضحه
زن و مرد رو دوست داشتم
.
.
.
به قول علی پهلوان : چرا باید بمونن حالا تنهای تنها ، اونا که بودند عمری همدم ما
.
.
.
مادر بزرگم اوایل اسفند بیمارستان بستری شدند
وقتی دکتر همیشگی خودشون که 14 سال پیش عملشون کرده بودند از تهران به کرج اومد تا معاینه شون کنه ، حتی اجازه آنژیو هم نداد
گفت طاقتشو ندارند
حالا هر چند روز یک بار مجبور به استفاده از قرص زیر زبانی میشن
.
.
.
آره آره
می دونم
بعضیا هستند که در یک روز 3 ، 4 تا قرص زیر زبونی می خورن
حتی با این وضع سال ها زندگی می کنن
آره
ولی . . . 
ولی می ترسم
نه ،‌ نگرانم
نگرانم از هستی که ممکنه نیست شه
کسی چه می دونه
شاید من خودم زودتر تو ایستگاه پیاده شدم
به قول "تورج نگهبان" : کس نمی داند کدامین روز می آید ، کس نمی داند کدامین روز می میرد
.
.
.
ولی . . . 
ولی با تمام اینکه می دونم یا من نخواهم بود یا او ، باز اینجا نشستم و روز شمار مرگ رو کنترل می کنم
به جای اینکه پیششون باشم
آ ه ه ه . . . 
لرزانم از تاکی که پس تیک می آید
.
.
.
ه "نیکوس کازانتزاکیس" در کتاب "آزادی یا مرگ" از زبان یکی از شخصیت ها میگه : "همیشه" و "هیچ وقت" لغاتی هستند که فقط خدا حق استفاده از اون ها رو داره
اگه اینو کمی بست بدیم باید بگیم "همه" و "هیچ کس" هم جز همین گونه لغات هستند
پس اگه نخوام بگم همه باید بگم خیلی از ماها همچین وضعیتی داریم
آره می دونم
خیلی تلخه
.
.
.
پی نوشت 1 : از "مریم بانو" ممنونم که منو با "ماما النا" آشنا کرد که اونقدر بره رو اعصابم که بتونم این بلاگ نصفه نیمه رو تموم کنم ، هر چند فکر نمی کنم الان هم فرقی کرده باشه !!! 

پی نوشت 2 : خونه اول ، خونه عمه بزرگ پدرم بود

پی نوشت 3 : برای اونایی که نمی دونند بگم که گرینچ همون موجودیه که از کریسمس بیزاره و همه سعیش رو می کنه که خرابش کنه

گشایش آسمان


ولادت حضرت محمد (ص)

6 روز از سال نو گذشته بود که ولادت شما را جشن گرفتیم و حال که 6 روز به پایان سال مانده باز مجدداً ولادت شما را جشن می گیریم
والا پیامبر
ای بیکران
.
.
.
همگی در افکارمان دوست داریم به جای دیگران باشیم
من نیز
من نیز دوست دارم به جای خودم ، جای دیگری بودم
جای شما
آری
گستاخانه است
و چه محال
ولی . . . 
ولی اگر جای شما بودم
آن زمان که فرمودید : " به خدا سوگند اگر خورشيد را در دست راست من بگذارند و ماه را در دست چپ من قرار دهند . . . " 
وای اگر فقط آن یک لحظه جای شما بودم
چه با فراق باز قبول می کردم
چه راحت قبول می کردم که جهان بر دستانم قرار گیرد
آری
دوست داشتم جای شما باشم
تا شیطان نیز با چنین وسوسه های شیرینی به سراغ من می آمد و من با چه شوقی در آغوش گیرمش
.
.
.
اما . . . 
اما شما شیرینی شهد دیگری را چشیده بودید
شهد نور
شهد حقیقت
شهد معراج
.
.
.
ولادتان بر ما شاد باد
ای والاترین ما

دنیایی به وسعت تنهایی


نمی دونم تا حالا این اسکی بازها رو دیدید یا نه؟
مخصوصاً زمانی که در حال اسکی به یکباره تعادلشون رو از دست می دهند و زمین می خورند
و بدون این که هیچ گونه کنترلی داشته باشند ، فقط سر و قل می خورند
سقوط می کنند
سقوط
تو این مسیر به هر چیزی ممکن برخورد کنند
یه سنگ ، یه درخت یا هر چیز دیگه ای
برخورد بر هر کدام این ها ممکنه باعث بشه که در دم بمیرند
ولی . . . 
ولی شاید . . . 
شاید برخورد به چیزی باعث بشه که توقف کنند
شاید جایشون بشکنه ولی زنده می مونند
زنده
در این صورت این اتفاق باعث میشه که تجربه کسب کنند و جلو اشتباه های بعدیشون رو بگیرند
نمی دونم چرا همه سقوط رو نشانه شکست می دونند
.
.
.
شنبه این هفته قراربود از پروژه تخصصیم دفاع کنم
خیلی استرس داشتم
ولی هر چی بود تموم شد
استاد گفته بود چهارشنبه می تونم برم پیشش و نتیجه رو بپرسم
دیروز رفتم سراغش
نگران بودم
کلاس تازه تموم شده بود و بچه های کلاس هنوز بیرون نرفته بودند و داشتند از استاد سوال هاشو می پرسیدند
ولی انگار همه کلاس سوال داشتند !!! 
صبرم سر اومد
رفتم جلو و سلام دادم و گفتم : استاد ! فرموده بودید امروز مزاحمتون بشم ! در مورد پروژه تخصصی ! 
گفت : آهان ! آره ! نمرتو رد کردم دیگه ، خوب شما اولین کسی هستید که پروژه از من بیست می گیرید ! خوب کار کرده بودید ! 
"شما اولین کسی هستید که پروژه از من بیست می گیرید"
شانسی که آوردم این بود که به جا استادی (همون میز!) تکیه داده بودم و گرنه حتماً تعادلم رو از دست می دادم
"شما اولین کسی هستید که پروژه از من بیست می گیرید"
چند لحظه گذشت و یادم افتاد که باید چیزی بگم
خوب ، ممنون استاد ! 
همین لحظه یکی از بچه های کلاس که همگی ترم پایینی بودند یه سوال پرسید و منم دیدم که فرصت مناسبه و سریع جیم شدم
نگاهشون رو پشت سرم حس می کردم
"شما اولین کسی هستید که پروژه از من بیست می گیرید"
حرف استاد تو گوشم زنگ می زد
20
رفتم تو راهرو نشستم
یه کم که به خودم اومدم از خودم پرسیدم واقعاً ارزش رو داشت؟؟؟
- تو این مدت به خاطر استرس و حرص خوردن هایی که پیش اومد ، یعد از چندین ماه بازم جوشام برگشتند
- یکی از دوستام چندین بار بهم زنگ زد که برم و کامپیوترش رو درست کنم ، ولی هر بار به بهانه پروژه از زیرش شونه خالی کردم
- چه مطالب و کتاب هایی بود که هوس کرده بودم و دوست داشتم بخونم ، ولی فقط حسرتش به دلم مونده
- وقتی 360 رو ترک کردم 60 نفر تو لیست دوستام بودند و الان 54 نفر . البته خوب حقم دارند ، تو این مدت همه کلی کامنت و پیغام گذاشتند ، ولی خوب وقتی جواب نگرفته باشند مطمئناً بهشون بر می خوره ،،، اینا روابطی بود که از دست رفت
دوستی هایی که می تونست عمیق تر بشه
کی باورش میشه اینو داره کسی میگه که یه بار برای اینکه از دست همین 360 تیا فرار کنه یوزرش رو کلاً از یاهو پاک کرد !!! 
.
.
.
اسکی باز رو دوباره یادت بیار
گفتم شاید زنده بمونه ، زنده
حالا اگه بر فرض بر اثر جراحات ، قطع نخاع بشه و دیگه دنیاش به کوچیکیه یه صندلی چرخدار بشه
آیا بازم مهمه که زنده باشه یا مرده ؟؟؟
.
.
.
و این دقیقاً اون احساسیه که من دارم
سه از دوستام این ترم سر مسائل الکی و به خاطر 1 ، 2 نمره مشروط شدند
همه برنامه هاشون به هم ریخت
حالا مجبورن یه ترم دیگه بغیر از این بیان
حالا دیگه با هم فارق التحصیل نمی شیم
با یه لبخند کج و کوله تبریک میگن
درست مثل دوست های اون اسکی بازه که فقط می تونن زنده موندنشو تبریک بگن و در مورد زندگی از دست رفتش کاری نمی تونن بکنن
.
.
.
حالم خیلی گرفته است ، ‌خیلی
.
.
.
خدایااااااااااااااا
چی می شد اگه این سنگی که استاد بهم زد محکم تر بهم می خورد و در جا خلاصم می کرد
چی می شد اگه می گفت : تو تنها احمقی هستی که پروژه از من 9 گرفتی
لااقل دیگه چیزی برام اهمیت نداشت
لااقل می گفتم هم فرصت هامو ، هم دوستامو و هم نمره مو ، همه رو با هم از دست دادم
ولی حالا . . .
من موندم و یه صندلی چرخدار
.
.
.

آره ، سقوط همیشه نشانه شکسته ، چه زنده بمونی و چه . . . 


حسرت پروازصندلی چرخدار
حسرت پرواز